خرید بک لینک

امروز ندانم بچه دست آمدهای

کز اول بامداد مست آمدهای


گر خون دلم خوری ز دستت ندهم

زیرا که به خون دل به دست آمدهای


مولانا

برچسب: نویسنده: فاطمه نعمتی تاريخ: پنجشنبه 14 دی 1396 ساعت: 0:43

صبا به لطف بگو آن غزال رعنا را

که سر به کوه و بیابان تو دادهای ما را


حافظ

برچسب: نویسنده: فاطمه نعمتی تاريخ: سه شنبه 12 دی 1396 ساعت: 19:10

عجب !عجب !

که برون آمدی به پرسش من


ببین، ببین

که چه بیطاقتم ز شیدایی ...


مولانا

برچسب: نویسنده: فاطمه نعمتی تاريخ: سه شنبه 12 دی 1396 ساعت: 19:10

عشق صیدیست

که در هر صفتی دارد حُسن


نیموحشی خوش و

نارامْ خوش و

رامْ خوش است ...


طالب آملی

برچسب: نویسنده: فاطمه نعمتی تاريخ: سه شنبه 12 دی 1396 ساعت: 19:10

چه فکر می کنی؟ که بادبان شکسته زورق ب گل نشسته ای ست زندگی ؟ در این خراب ریخته که رنگ عافیت ازو گریخته به بن رسیده راه بسته ای ست زندگی ؟ چه سهمناک بود سیل حادثه که همچو اژدها دهان گشود زمین و آسمان ز هم گسیخت ستاره خوشه خوشه ریخت و آفتاب درکبود درههای آب غرق شد هوا بد است تو با کدام باد می روی؟ چه ابر تیره ای گرفته سینه تو را که با هزار سال بارش شبانه روز هم دل تو وا نمی شود تو از هزاره های دور آمدی در این درازنای خون فشان به هر قدم نشان نقش پای توست در این درشتناک دیولاخ ز هر طرف طنین گامهای رهگشای توست بلند و پست این گشاده دامگاه ننگ و نام به خون نوشته نامه وفای توست به گوش بیستون هنوز صدئای تیشه های توست چه تازیانه ها که با تن تو تاب عشق آزمود چهدارها که از تو گذشت سربلند زهی سکوه فامت بلند عشق که استوار ماند در هجوم هر گزند نگاه من هنوز آن بلنددور آن سپیده آن شکوفه زار انفجار نور کهربای آرزوست سپیده ای که جان آدمی هماره در هوای اوست به بوی یک نفس در آن زلال دم زدن سزد اگر هزار بار بیفتی از نشیب راه و باز رو نهی بدان فراز چه فکر می کنی ؟ جهان چو آبگینه شکسته ای ست که سرو راست هم در او شکسته می نمایدت جنان نشسته کوه درکمین درههای این غروب تنگ زمان بی کرانه را تو با شمار گام عمر ما مسنج به پای او دمی ست این درنگ درد و رنج به سان رود که در نشیب دره سر به سنگ می زند رونده باش امید

برچسب: نویسنده: فاطمه نعمتی تاريخ: شنبه 9 دی 1396 ساعت: 19:07

من

در این بستر بی خوابی راز

نقش رویایی رخسار تو

می جویم باز


احمد شاملو

برچسب: نویسنده: فاطمه نعمتی تاريخ: شنبه 9 دی 1396 ساعت: 19:07

آه، باران... ریشه در اعماق اقیانوس دارد، شاید این گیسو پریشان کرده، بید وحشی باران یا نه دریایی است گویی واژگونه، برفراز شهر، شهرسوگواران هرزمانی که فرو می بارد از حدبیش ریشه در من می دواند پرسشی پیگیر، با تشویش، رنگ این شبهای وحشت را تواند شست آیا از دل یاران! چشم ها و چشمه ها خشکند روشنی ها محو در تاریکی دل تنگ همچنان که نام ها درننگ هرچه پیرامون ما رنگ تباهی شد آه، باران ای امید جان بیداران! برپلیدی ها، که ما عمری است در گرداب آن آیا چیره خواهی فریدون مشیری

برچسب: نویسنده: فاطمه نعمتی تاريخ: شنبه 9 دی 1396 ساعت: 19:07

گر به همه عمر خویش

با تو برارم دمی

حاصل عمر آن دم است

باقی ایام رفت

برچسب: نویسنده: فاطمه نعمتی تاريخ: شنبه 9 دی 1396 ساعت: 19:07

سرگشته ی محض یم در این وادی حسرت

عاقل تر از آنیم که دیوانه نباشیم

برچسب: نویسنده: فاطمه نعمتی تاريخ: شنبه 9 دی 1396 ساعت: 19:07

کس ندانست که منزلگه معشوق کجاست

این قدر هست که بانگ جرسی میآید


حضرتِ حافظِ جان

برچسب: نویسنده: فاطمه نعمتی تاريخ: شنبه 9 دی 1396 ساعت: 19:07

رفتی و باز نمیآیی

و من بی تو به جان ؛


جان من !

این همه بی رحم چرایی؟ بازآ ...


وحشی بافقی

برچسب: نویسنده: فاطمه نعمتی تاريخ: شنبه 9 دی 1396 ساعت: 19:07

روا بود که چنین

بیحساب دل ببری ؛


مکن که مظلمه

خلق را جزایی هست ...


سعدی

برچسب: نویسنده: فاطمه نعمتی تاريخ: شنبه 9 دی 1396 ساعت: 19:07

مرا به گوشه ی عزلت دلیل گردیدند

خدای، بی ادبان را جزای خیر دهاد


صائب

برچسب: نویسنده: فاطمه نعمتی تاريخ: شنبه 9 دی 1396 ساعت: 19:07

برخیز به میدان رو در حلقه رندان رو

رو جانب مهمان رو کز راه بعید آمد


غمهاش همه شادی بندش همه آزادی

یک دانه بدو دادی صد باغ مزید آمد


مولانا

برچسب: نویسنده: فاطمه نعمتی تاريخ: شنبه 9 دی 1396 ساعت: 19:07

صفحه بندی